شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸

برای آخرين بار...!!!

 

دير زمانيست در تب احساس ميسوزم و روح خسته ام در جسم مسمومش میل پرواز دارد.....زندگی ام دچار سوء هاضمه شده و می خواهم با تو يک بار ديگر مرور کنم .....ريه هايم می سوزداز اکسيژن مسموم حقايق..! حقایقی که که هيچيک هرگز حس نکرديم....نمی دانم....نمی دانم اين بار کدام يک از اميد و آرزوهایم به تارج خواهد رفت ...! ستاره های را که با تو در خوشی چیدم، اکنون در دستانم بحال جان دادن افتادن حتی ستاره ای که ،روزی به اميد آمدنت می درخشيدند....چشمانم بمانند مردابيست که روزی پر از باران احساس بود برای تو.....نفسمهایم سرد و یخ زد در هوای بدون اکسیژن... بی تو ذهن و افکارم پر از آرزو و آمال له شده....ديوار اتاق تنهايی هايم، به رنگ سیاه پر از حسرت....روی ميز با يک مشت کاغذهای مچاله شده که روزی از عشق با رنگ شادی مینوشت..... حال که ميل به رفتن داري، و ترانه جدایی را سرودی هیچ ندارم برای گفتن.....! فقط میگویم..... ميگويم که در اين لحظه هات آخر اندکی تامل و با من بمان.....! میخواهم ریه هایم را با نفس تو پر کنم وچشمانم را به قامت بدوزم ...تن خسته ام را برای آخرین بارتکیه دهم وسرم رابر شانه ات بگذازم...اگر خواسته زیادی نیست....!؟ پيش از آنکه اين احساسم را موميايی کنم می خواهم شعرهايم را روی پرده دل نقش کنم...!ساقه های شکسته شمعدانی قلبم مرهم میخواهد.... میخواهم آسمان ابری آرزوهايم کاروان خواب را برای آخرین بار که پر از ابرهای احساسم بود را به شانه هایت سرازیرکنم.....! لباسی را که از حرير ياسهای وحشئ برايم به سوغات آوردی را بپوشم و گيسوانم را به دست نسیم بسپارم.......عطری از بوی باران را دوست داشتی کاش منتظر پاییز بودیم و بوی باران را برای آخرین بار با تو حس میکردم.... برپشت پلک هايم قايقی خواهم ساخت که تا مرز رودخانه ها را به یاد آورم.... در وقت ودا دیگر به پشت سرم نگاه نخواهم کرد، میدانم به هنگام جدايی دستهايم سست خواهد شد. بدان هیچ اصواتتی صدای تو را از ضمیرم پاک نخواهد کرد و به یاد آن چشمها فاجعه نبود تو را در دل خسته خواهم ساخت.... هیچ نمی دانم در کدامین لحظه از زمان اسیرم ولی هر چه هست پايانش ميدانم چوش نخواهد بود.....! آرزو هایم بر قامت تو تکیه کرده بود ولی اکنون تنها تکیه گاهش اين بغض هاي بي سرانجام وآوازهاي بي صداست ، نفسها یم از همخوابگي دير پاي لحظه ها ،خسته اند، وقتش رسيده که چراغ نگاهت را روشن کنم و با روشنی فانوسی چشمان تو را ياد آور خواهد بود به راه خود بروم می بینی اينک روح مسمومم به عشق تو جان خواهد داد با ستاره هایی که تو برایم چیده بودی ودا خواهد کرد....!

  
برگ نوشته ای از: مـدنــایـــت ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ